خانه بانک فکرافزار مقالات عقلانیت معنوی و معنویت عقلانی آگاهی بدن؛ فلسفه ذهن و سوماستتیک

آگاهی بدن؛ فلسفه ذهن و سوماستتیک


b_250_200_16777215_00_images_stories_article-1_Somaesthetics.jpgسوماستتیک1 رشته ای فلسفی است که انسان با استفاده از آن، از بدن خود آگاهانه قدردانی می کند. این متن خلاصه ای از بازنگری کتابی به نام؛ «آگاهی بدن، فلسفۀ ذهن و سوماستتیک»، نوشتۀ «ریچارد شوسترمان»، از انتشارات دانشگاه کمبریج در سال 2008 میلادی است که توسط «کاریگ کانینگهام»، استادیار مطالعات مجمتع آموزش فنآوری در گروه پژوهش دانشگاه لوئی اینترنشنال در شیکاگو، برای خوانندگان نقد شده است.

در جهانی که خود مملو از حس پراگماتیسم است، آگاهی از بدن نیازی به نگارش ندارد. (پراگماتیسم روشی در فلسفه است که با اعتراف به غیرممکن بودن اثبات بعضی مسائل، آن‌ها را با توجّه به کاربردشان در زندگی انسان می‌پذیرد. «جان دیویی» فیلسوف امریکایی؛ از پیشتازان فلسفۀ عملگرایی یا پراگماتیسم است که در متن اصلی این مقاله از «حس دیویان»2 منسوب به این فیلسوف یاد شده است.) در چنین جهانی، این امر می تواند بدین معنا باشد که دانش فلسفه برای تجارب حسی به همان اندازه باید به کار گرفته شود که از آن برای تجارب شناختی استفاده می گردد. هیچ ذهنی جدا از بدن نیست، این بدن است که از ذهن حمایت می کند و در نتیجه بازتاب آگاهانه بر سلامت و رفاه بدن، یک امر ضروری برای هر سفر به سوی روشنگری و خوشبختی حقیقی است. 

با این حال ما هنوز در چنین جهانی زندگی نمی کنیم؛ حداقل تا زمانی که فلاسفه ای وجود دارند که به نوشتن مطالبی ادامه می دهند که گویا ایشان جدا از محیط فیزیکی خود؛ روشنفکری را یک کیفیت بالا و کامل ذهنی می پندارند و تمرکز به روی بدن را یک شیفتگی بی ربط به رشد اخلاقی می دانند. فرهنگ معاصر نیز بازتاب دهنده این عدم شناخت در تثبیت تصاویر ایده آل از بدن بیرونی و همچنین در حال افزایش اتکا بر مسکن ها و سایر داروهای کاهش دهنده درد (قانونی و غیرقانونی) است.
شکست فرهنگ انسان معاصر در مبارزه علیه نابرابری ها و کلیشه های اجتماعی و نژادی، اغلب به دلیل فقدان وجود قواعد انسانی کافی در اجتماع است. با توجه به تلاش مادالعمر جان دیویی که برای توصیف تجربه اش از بدن به عنوان یک بدن متفکر یا یک «کل پیوسته» که در ترکیب ارادی محیط فیزیکی و اجرای اعمال هوشمندانه به روی این محیط، برای بدست آوردن آزادی انجام داد و برای فیلسوفانی که دنباله رو پراگماتیسم او هستند، عدم توجه به نقاط ضعف فرهنگ انسانی یک موضوع مضحک است.
سوماستتیک که شوسترمان برای نخستین بار آن را معرفی کرد، تمرین فلسفه با چارچوب بررسی انتقادی ارتباط بین «سوما» یا "زندگی، احساس و عواطف بدن" با اندیشه فلسفی می باشد که همواره بدنبال تغییر روش هایی است که انسان درباره خود و زندگیش می اندیشد.
سوماستتیک شامل سه شاخه می شود؛ مطالعۀ تحلیلی از نقش بدن در ادراک، تجربه، و عمل در زندگی روانی، اخلاقی و اجتماعی انسان. این طرز فکر می تواند به عنوان یک مطالعه اجرایی یا پراگماتیک باعث افزایش کیفیت کارکرد بدن و ذهن شود و در نتیجه به گسترش ظرفیت های انسان از طریق شکل دادن به خود و قوۀ عملکرد وی همراه با بررسی روش های اجرایی به وسیلۀ تجربه، تمرین و آزمایش آنها در روی بدن بیرونی که باعث آگاهی بیشتر انسان می گردد.
ضرورت تلاش موفقیت آمیز، تنها تنظم و تمایل به ادعای نقش بدن در طول زندگی نیست بلکه اراده چگونگی استفاده از بدن برای کشف و درک نقش تجارب و توانایی شکل دادن به ما و فرهنگ زندگی ماست.
سوماستتیک بدون قید و شرط می پذیرد که بدن انسان نشان دهنده موجودیت و ماهیت اصلی او و شکل دهنده چشم انداز اولیه و یا نحوه برخورد و تعامل با جهان پیرامونش است. مشاهده از طریق این فلسفه در بیشتر مواقع، تعیین کننده ناخودآگاه انتخاب های انسان برای دست یافتن به معنای اساسی نیازها، عادات، علایق و ظرفیت های اوست که در نهایت به اهمیت آن پی می برد. این طرز فکر می تواند به طور اجتناب ناپذیری در زندگی و فرهنگ ما تاثیرگذار باشد.
انسان دارای بدن است و همه چیز را از طریق بدن احساس می کند و انجام می دهد. شوسترمان معتقد است که انسان به اندازه کافی در درک فیزیکی خود و دیگران موفق نبوده است، زیرا ما «اندیشیدن» را بدون در نظر گرفتن اینکه تمام افکار ما در مغز انجام می گیرد، می شناسیم. در حالی که مغز عضوی است که نمی تواند جدا از بدن ارگانیک یا محیط فیزیکی ای که در آن زندگی، تجربه و تنفس می کنیم، باشد. به همین دلیل است که آرمان های اخلاقی و فرهنگی ما منجر به بیماری های روحی و جسمی و اختلافات اجتماعیمان می شود. به منظور اجتناب از چنین عواقبی، انسان نیازمند «آگاهی بدن» است.
یکی از نکات جالب این کتاب این است که با زمان به پیش نمی رود بلکه به جای نشان دادن نقاط اوج کار «دیویی» و بهبود مداوم طرز فکر او از طریق افکار و ایده های منتقل شده از نسل های گذشته به زمان حال، بینش فلسفی هرفیلسوف را از طریق کارش و از زمان حال به گذشته، تحلیل می کند. شوسترمان با گذشته نه چندان دور از «فوکو» شروع می کند و از آنجا در زمان به عقب بازمی گردد و به «مرلوپونتی» و سپس به «سیمون دوبوار»، «ویگنشتاین» و «ویلیام جمیز» می رسد.
گویا تلاش شوسترمان در مسیر عقبگرد زمانی فلسفه برای نشان دادن اشتباهات قابل توجه در طرز فکر و افکار امروزی است. سپس وی به حفر بیشتر برای یافتن منابع این اشتباهات، باز هم با زمان به عقب باز می گرداند. او در کتابش می نویسد؛ فوکو ثابت می کند که تمایلی به مراتب بیش از همکاران خود برای بررسی و ارتباط بین فکر و بدن به ویژه درباره لذت یا درد فیزیکی بدن داشته و آن را به عنوان "یک مشهود ویژه حیاتی برای دانش خودشناسی و تحول معنوی" مشاهده می کرده است. ولی فوکو در وسواس فلج کننده همراه با انحرافاتی مانند؛ آزارگری یا آزارخواهی جنسی3 و مواد مخدر به دام افتاد.
با جستجوی بیشتر در ریشه های انحراف فکری فوکو، شوسترمان به اندیشه در ایده های «مرلوپونتی» می رسد. هنگامی که مرلوپونتی بدن فیزیکی را به عنوان منبع تمامی خودانگیختگی و حقیقت بشر می بیند، بازتاب آگاهانه در مورد بدن را در منطقه ممنوعه قرار می دهد تا این آگاهی اجازه ندهد هر نوع منطق کوته فکرانه ای، حقیقت بدن را خاموش سازد.
«ایو سیمون بوار» که تجربه مورد اهمال قرارگرفته شده فلسفی زنان و افراد مسن را به حوزۀ فلسفه وارد کرد، به صورت گسترده ای، در مورد "شئ بدن" در فرهنگ غرب سخنوری می کند. او نیز در دام این مشاهده گرفتار می شود که کار مستقیم به روی بدن هر شخص، به ناچار، به بازتاب اشکال مختلف سرکوب های اجتماعی منتهی می گردد.
شوسترمان در مورد اشتباهات مرلوپونتی و دبوار می گوید؛ این خطاها می توانند در بخشی از کارهای «ویتگنشتاین» نیز دیده شوند. بیش از هر فیلسوف قرن بیستم، ویتگنشتاین، به سمت مفروضات ناخودآگاه و ویژه ای در مورد پیوند بین ذهن و بدن کشیده می شود که هنوز هم در زبان امروزی ما از آن میراث به جای مانده است.
ویگتنشتاین یک بینش کلیدی از اندیشه و عمل بشر را ارائه می دهد. این بینش بازتاب تمامی آنچه رخ می دهد، از جمله؛ محیط فیزیکی، مسائل عادی اجتماعی، آرمان ها و اعمال عادی، است. او به طور ضمنی راه های بهتری از احساسات و عواطفِ آگاه را در این زمینه گسترش می دهد که می تواند همزمان برای پیشرفت معنویات و زیبایی شناخت و همچنین برای پیشرفت سیاسی استفاده شود. ویگتنشتاین به اندازه کافی مفهوم دیدگاه خود را، به ویژه امکان تنظیم واکنش های درونی مردم را نسبت دیگر قومیت ها به شکل یک آموزش ذهنی، نمی تواند گسترش دهد.
به طور خلاصه، ویگتنشتاین به درک نقش بدن در ذهن و فرهنگ بسیار نزدیک می گردد ولی متاسفانه کار او در مفاهیم عملی یا پارگماتیک، متوقف می شود. این نظریه را شوسترمان می خواهد به سوماستتیک خود اضافه نماید و در نتیجه به دنبال مفاهیم بیشتر، باز هم در زمان به عقب بازمی گردد. به جایی که یک متفکر، بسیاری از ایده های ویگتنشتاین را تسریع کرده است؛ ویلیام جمیز.
شوسترمان از نظریات جمیز این گونه دریافت می کند که برخی مفاهیم اصلی که جمیز بدنبال آن می باشد، بیش از هرفیلسوف دیگری در گذشته و حتی در آینده، یک درک جامع از تداوم تجارب روحی و جسمی است. او تنها در توصیه های نامناسبی که برای ترویج ارادی مفهوم پیوند میان بدن و ذهن داشت، موفق نبود. شوسترمان این عدم موفقیت را به دلیل فرهنگ اجتماعی نیوانگلند که جمیز در آن رشد یافته بود، می داند. جیمز از تداوم ارگانیک طبیعت ذهن و بدن به درجه ای از درک رسید که حتی فیلسوفان امروزی هم هنوز به چنین درجه ای دست نیافته اند.
شوسترمان در نقد مقالۀ «تجربۀ فعالیت» جمیز می نویسد: "بدن، مرکز طوفان است. مبدا اصلی استرس های پی در پی در کسب تجارب ماست. بدن یک محور اصلی است که همه چیز به دور آن می چرخد و همه چیز را باید احساس کند." این برداشت روشن جیمز از نقش بدن بدلیل این است که او در گذشته، آموزش های آناتومی و فیزیولوژی و همچنین تجاربی در آزمون های روانشناسی دیده بود. این آموخته ها به جیمز این اجازه را داد که مفاهیم ویژه ای از مرزبندی های منظم، گسترده و عمیقی در زمینۀ فلسفه داشته باشد. این مرزبندی ها او را از فلاسفۀ گذشته و حتی آینده اش، در درک جامع فلسفۀ بدن موفق تر جلوه می دهد.
فصل آخر آگاهی بدن، بیشتر به بررسی اهمیت عادت از طریق آزمایش کارهای دیویی است که فهمید تمام درک او از ضمیرِ خود انسان همان نوشته های جیمز است که دیویی بیش از جیمز به طور کامل طبیعت غیردوگانه بدن و ذهن را، نه تنها در زیست شناسی بلکه در روانشناسی، زیبایی شناسی و حتی در دین، پذیرفته.
در واقع، دیویی اصطلاح «بدن - ذهن» یا «ذهن - بدن» را برای بیان وحدت ضمیر خود انسان و همزمان جلوگیری از بحث در مورد عادات کهن ارتباط این دو، بوجود آورد. این مفهوم طبیعی، برانگیزنده کار دیویی در ارتباط با طبیعت و رفتار انسان بود که به بررسی و کشف جزییات بیشتر راه هایی که عادات قومی و تعاملی و پیامدهای مهم تداخل این دو برای رشد اجتماعی انسان داشت، انجامید.
دیویی همچنین بینش هایی از تجربۀ شخصی خود و بازآموزی چگونگی استفاده از بدن را با الهام از برادران آلکساندر داغام کرد. روش برادران آلکساندر در نمایش نظری دیویی در مورد بوجود آوردن یک جهان بینی منسجم ضروری بود. مهم تر از هر چیزی، نظریۀ برادران آلکساندر به دیویی کمک کرد که عدم اجازۀ ذهن عادت کرده را به ترک عادت ببیند. این همان چیزی است که آلکساندر به عنوان "مهار" از آن یاد می کند یا کلید درک مکانیسم اراده بدون ایجاد دوگانگی در تفکر که جیمز نیز آن را عنوان کرد. از نظر دیویی هیچ تضادی مابین عادت و اندیشه یا اراده وجود ندارد بلکه توجه به روی تمایز میان عادات ناآگاهانه (روال) و عادات هوشمندانه (بازتابنده) است که اهمیت بسیار می یابد.
تجارب دیویی همراه با روش برادران آلکساندر و همچنین تجربیات شوسترمان نشان می دهد که تلاش در بهبود وضع ضمیر خود در انسان، اغلب نیازمند هدایت معلمان و مربیان آموزش دیده و بزرگان است که می تواند به ما برای یافتن راه های جامع تر و جدید کمک کند.
ما باید بدن خود را از درون بهتر بشناسیم ولی چگونگی نگاه از بیرون برای درک بهتر اعمال بیرونی و فعالیت ها و همچنین اثرات محیط به روی بدن ما، در انجام این امر مهم به ما کمک بسزایی می کند. یک مفهوم گسترده از ضمیرخود شامل ذهن و بدن است و همچنین کل زمینه های اجتماعی و فیزیکی ما در آن وجود دارد.
این مفهوم گسترده منجر می شود که شوسترمان به این نتیجه گیری اصلی و معنوی برسد: "این مفهومِ پیوندِ همزیست گرایانه، الهام بخش مفاهیم گسترده تری از بهبود طلبی جسمی است که ما نه تنها برای بدن خود، بلکه برای دست یابی به هماهنگی خود با محیط نیز بکار می بریم. درک چنین مفهومی به ما کمک می کند که توانایی احساس بیشتر و بهتری از هستی، کائنات، آگاهی و سپاسگزاری را بدست آوریم. چنین برداشتی از سوماستتیک ما را به درک غنی تر و عمیق تری وامی دارد زیرا که با داشتن چنین نگرشی می توانیم به انبوهی از منابع کیهانی از جمله احساس نشاط بخشی که از وحدت کیهانی حاصل می شود را بدست آوریم."
این احساس یگانگی که مشوق دیویی و بسیاری از ماست می تواند برای ما و تمامی جوامع انسانی؛ معانی، مسیرها و اهداف پیشرفته تری را نیز فراهم آورد. شوسترمان معتقد است که ما در نهایت باید به زندگیِ بدن و ذهن خود توجه کامل معطوف نماییم.

ترجمه، تلخیص و برداشت: فرشاد سجادی
منبع:
http://docs.lib.purdue.edu/cgi/viewcontent.cgi?article=1197&context=eandc

 

---------

پی نوشت: 

1) Somaesthetics

2) Deweyan sense

3) Sadomasochistic

Share this post

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

خانه بانک فکرافزار مقالات عقلانیت معنوی و معنویت عقلانی آگاهی بدن؛ فلسفه ذهن و سوماستتیک