خانه بانک فکرافزار مقالات دانش تفکر خلاقیت و خردمندي از دیدگاه علوم عصب شناختي (نورور ساينس)

خلاقیت و خردمندي از دیدگاه علوم عصب شناختي (نورور ساينس)


 

b_250_200_16777215_00_images_stories_article-1_einstein.jpg

در اینترنت و شبکه های اجتماعی آن، به مقدار زیادی نقل قول بیمورد از انیشتین درباره انرژی و خلاقیت می خوانیم که او را با کسانی که علم غیب دارند اشتباه می گیریم تا ارائه دهنده نظریه نسبیت! او در جمعی از دوستانش، یک توصیف از تاثیر موسیقی بر زندگی درونی خود گفت: "هنگامی که من در مورد خود و روش هایم فکر میکنم، به این نتیجه می رسم که تخیل در من بیشتر از جذب تمامی دانش های دیگر اهدا شده است."


امروز، آنچه انیشتین باور داشت؛ "خردمندي، ضرورت کشفیات علمی و هنری است" ، یک روش مشاهده ای برای آزمایشگاه ها شده است. دانشمندان علوم اعصاب با استفاده از روش تصویربرداری مدرن "اف ام آر آی" توانایی مطالعه و بررسی بسیار دقیق زندگی و تفکر مغز را، بگونه ای که در گذشته نزدیک حتی تصور آن هم نمی شد، توسط آزمایش های بلند مدت در مورد چگونگی رسیدن به راه حل را دارند.
"اریک کندل"، یکی از پیشگامان در این زمینه است که با "هاری گراندفست" در آزمایشگاهی از سال دو هزار میلادی واقع در شهر نیویورک به مطالعه مغز همکاری دارد. او همچنین دارای جایزه نوبل فیزیولوژی - پزشکی در مورد حافظه کد گذاری شده در داخل مدارهای عصبی مغز است.
آقای کندل می گوید:" گروهی از متخصصان که جنبه های مختلف خلاقیت را مطالعه کرده اند، دریافتند؛ هنگامی که انسان از راه خلاقیت خود در لحظه ای که به هدف می رسد (پدیده آها..!)، در یک منطقه ویژه در سمت راست مغز، گویا که، یک چراغ روشن می شود. این امر نه تنها با تجسم، بلکه با ثبت الکتروفیزیولوژیک قابل اثبات است.
پدیده لحظه به هدف رسیدن (آها..!) به "پدیده یافتم!" (منتسب به ارشمیدس در هنگامی کشف سنجش خلوص طلا) نیز معروف است. این پدیده یک مستند از خردمندي است و در هنگامی اتفاق می افتد که انسان بعد از تفکر زیاد، بطور ناگهانی راه حلی به نظرش می رسد. اخیرا مقاله ای توسط "جی جونز" از مرکز تحقیقات بهداشت روانی، درمان و شناخت؛ دو نظریه شناخت بینش را اینگونه تعریف کرده است:
"خردمندي در حل مشکل هنگامی اتفاق می افتد که حل کننده مشکل، راهی برای حل آن نمی یابد و سپس؛ "آها...!" ناگهان راه حلی پیدا می شود...
- نظریه تغییر بازنمودی: هنگامی بینش پدیدار می شود که آرامش بر فرد و مشکل چیره گردد و آنگاه بوسیله تجزیه مشکل، اجزاء آن و بخش به بخش، حل شوند.
- نظریه پیشرفت نظارت: بینش تنها بدنبال یک بار و ناگهان آشکار شدن است و آن هنگامی است که فاصله دسترسی به هدف با تعداد باقی مانده حرکات، به نظر غیر ممکن آید."
در شاخه ای از پژوهش های آقای کندل با اشاره به استفاده محققان از سیستم اف ام آر آی برای اندازه گیری فعالیت های عصبی افراد خلاق، برای حل مشکلات که شامل افرادی با تفکر واگرا نیز بودند، نتیجه به این صورت حاصل شد: خلاقیت چیزی نیست که به منطقه ویژه ای از مغز محدود شود ولی به نظر می رسد که وظیفه خلاقیت به سمت راست مغز مربوط می گردد.
مطالعات سمت راست مغز و ارتباط آن با خلاقیت، یه قرن نوزدهم میلادی باز می گردد، هنگامی که "دکتر جان هیولینگز جکسون" در بیمارستان ملی لندن، برای معالجه فلج و صرع مشغول پایه ریزی دانش نوین مغز و اعصاب بود.
آقای دکتر جکسون، تحت تاثیر نظریه داروین، معتقد بود که "خود" یک تابع مغز و با انسان تکامل یافته است. او اولین کسی است که در ادبیات پزشکی از واژه "خود" استفاده کرد. او نظریه: "وجود یک سیستم مرکزی اعصاب که به عنوان یک مترجم متافیزیکی، خارج از عملکرد حسی و حرکتی ایستاده است" را مردود شمرد و بجای آن با هدف قرار دادن ذهن در بدن فیزیکی به درک مکانیکی آن همت گماشت.
بر اساس مشاهدات بالینی، آقای دکتر جکسون اینگونه استدلال می کند که نیمکره چپ مغز به صحبت کردن، فرآیندهای منطقی، محاسبات، ریاضیات و تفکر عقلانی مربوط است و نیمکره راست مغز با موسیقی و جریانات ریتمیک، ترکیبات و همچنین دیدگاه خلاقیت در ارتباط است.
آقای کندل می گوید: "بدیهی است که نظر دکتر جکسون درست است. آواز خواندن یک آهنگ به زبان مادری، در نيمکره راست و دستورزبان و نحوه بیان و جمله بندی در نيمکره چپ مغز شکل می گیرد." هر دو این افراد بر این باور هستند که ساده سازی جهان بینی علم شناخت شناسی (شناخت ماهیت و منابع دانش) در یک حوزه  از دانش را می توان توسط حوزه ای دیگر توضیح داد.
دکتر جکسون معتقد است که در یک مغز معمولی و سالم، دو نيمکره یکدیگر را مهار می کنند و یک صدمه مغزی باعث تغییراتی در این ارتباط (مهار) می شود. بدین ترتیب که اگر شخصی ضایعاتی در نيمکره سمت چپ مغز خود داشته باشد، منجر به حذف محدودیت مهار نیمکره راست و در نتیجه، آزادسازی مراحل ویژه ای در این قسمت از مغز او خواهد شد. دکتر جکسون ثابت کرد؛ کودکانی که دچار آفازی یا مشکلات بیان در سنین بالاتر هستند، گاهی اوقات، توانایی درک موسیقی و جریانات ریتمیک بیشتری را دارند.
اخیرا پژوهشگران موفق به تجزیه و تحلیل کالبد شناسی زوال عقل (دیوانگی) شده اند. هنگامی که، صرفا، در سمت چپ مغز صدمه ای رخ می دهد، بیماران از خود خلاقیت هایی بروز می دهند که قبلا هرگز نداشته اند. کسانی که آلزایمر می گیرند، برای اولین بار در زندگی خود شروع به نقاشی می کنند و اگر در گذشته نقاشی می کرده اند، پس از ابتلا به بیماری، ازروش ها، اشکال و رنگ های دیگری استفاده می کنند.
آقای کندل می گوید: "این امری کاملا غیرعادی ولی قابل قبول است. همانگونه که ما عمیق و عمیق تر به بینش درون ذهن خود می رسیم، برای مثال؛ هنرمندان، ایده هایی در مورد ترکیبی از تحریکات، مانند؛ حالات هیجانی که به آنها اجازه به تصویر کشیدن بهتری از شرایط را می دهد، بدست می آورند. این شگفت انگیز است که ما چیز زیادی در مورد خلاقیت نمی دانیم، ولی بطور قطع در آن لحظه، انسان وارد دوره ای می شود که بینش فوق العاده ای بدست می آورد. انواع موقعیت هایی که منجر به خلاقیت های بیشتری نیز می گردد. آیا شرکت در گروه های تفکری، محصول پر بارتری از خلاقیت به همراه می آورد؟ یا اینکه جلوی خلاقیت فردی را می گیرد؟ تعداد بسیار بیشتری از اینگونه سئولات وجود دارند که از نظر اجتماعی - روانی و بیولوژیکی باید پاسخ داده شوند."
       
مترجم: فرشاد سجادی
منبع:
http://bigthink.com/think-tank/eureka-the-neuroscience-of-creativity-insight?page=all

 

Share this post

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

خانه بانک فکرافزار مقالات دانش تفکر خلاقیت و خردمندي از دیدگاه علوم عصب شناختي (نورور ساينس)