خانه بانک فکرافزار مقالات تفکر انتقادی چگونه یک متفکر انتقادی شویم؟

چگونه یک متفکر انتقادی شویم؟


evaluate arguments.jpg
برای تفکر انتقادی تعاریف زیادی وجود دارد. از منظر عملگرایی، تفکر انتقادی را می توان به این صورت تعریف کرد:


فرایندی که از طریق آن ما هوش و دانش خود را برای رسیدن به بالاترین جایگاه عقلانی و مناسب در موضوعات به کار می گیریم. همچنین تفکر انتقادی تلاش دارد تا موانع موجود بر سر راه تفکر عقلانی را شناسایی و بر آنها فائق آید.

درک ارزشمندی و نیاز به تفکر انتقادی هنوز همگانی نشده است. تفکر انتقادی معمولاً روشی سرد، فاقد تصویر و بدتر از همه، خسته کننده شناخته می شود. به آنها که می گویند: " ایمان داشته باشد و اجازه بده که احساست تو را به سوی حقیقت راهنمایی کند" این مقاله شاید گیرایی نداشته باشد. اما برای آنهایی که اهمیت تفکر انتقادی را درک کرده اند ، این مقاله و پیوست هایی که در منبع اصلی وجود دارد، می تواند به عنوان یک مرجع به کار آید. اگر کسی باهوش است یا از دانش بالایی برخوردار است، به این معنا نیست که توان تفکر انتقادی دارد. نبوغ سرشار ممکن است منجر به عقایدی غیرعقلانی و یا اعتقاداتی بی اساس گردد. تفکر انتقادی در مورد این است که چگونه ما از هوش و دانش خود برای رسیدن به اهداف و دیدگاه های عقلانی استفاده می کنیم. عقیده و اعتقاداتی که بر اساس تفکر انتقادی استوار گشته اند نسبت به آنهایی که بر اساس فرایندی غیر عقلانی شکل گرفته اند، دارای پایه و اساس محکم تری هستند. به علاوه، متفکران انتقادی نسبت به کسانی که فاقد آن هستند معمولاً برای تصمیم گیری و حل مسئله مجهزترند.
تفکر انتقادی از تفکر منطقی یا تحلیلی برتر است. می توانیم تفکر انتقادی را تفکری عقلانی و یا هدف گرا نیز معنی کنیم. اینجا یک تفاوت مهمی وجود دارد. منطق و تحلیل ، اساساً مفاهیمی فلسفی یا ریاضی هستند درحالی که تفکر عقلانی و هدف گرایی دارای مفاهیم وسیع تری است که زمینه های فلسفه و جامعه شناسی را نیز شامل می شود.
برای تبدیل شدن به یک متفکر انتقادی باید 5 گام را طی کرد:
گام اول : پذیرش نگرش متفکران انتقادی
گام دوم : شناخت موانع تفکر انتقادی و پرهیز از آن
گام سوم : یافتن استدلال صحیح و توان تشریح آن
گام چهارم : ارزیابی منابع اطلاعاتی
گام پنجم : ارزیابی استدلال ها

اما قبل از اینکه وارد هر کدام از این گام ها شویم لازم است بدانیم که تفکر انتقادی چه نیست:
تفکر انتقادی ، تفکر بدبینانه نیست که با یک پیش داروی به دنبال یافتن خطاها باشد بلکه فرایندی طبیعی و غیر متعصبانه برای ارزیابی ادعاها و عقاید دیگران و یا خود است.
تفکر انتقادی تهدیدی بر شخصیت افراد نیست. ممکن است هدف گرایی افراد را افزایش دهد اما هویت آنان را تغییر نخواهد داد.
تفکر انتقادی یک عقیده نیست. تفکر انتقادی می تواند اعتبار عقاید را ارزیابی کند اما خودش یک عقیده نیست بلکه یک فرایند است.
تفکر انتقادی احساسات و یا تفکر عاطفی را سرکوب یا جابجا نمی کند. عواطف به زندگی معنی و مطلوبیت داده و باعث می شوند قصد ها را بهتر احساس کرد. تفکر انتقادی نمی تواند این نقش را ایفا کند. بلکه تصمیم های عاطفی (مانند تصمیم به ازدواج یا داشتن فرزند) باید در بخشی از فرایند تفکر انتقادی قرار گیرد.
تفکر انتقادی هرآنچه را که بر اساس علم باشد را به صورت کور نمی پذیرد. به عنوان مثال فرهنگ ما شامل ادعاهای علمی نادرستی است که برای فروش بسیاری از محصولات از مواد خوراکی تا مواد دارویی به کار گرفته می شود.
البته این مهم است که متوجه باشیم استدلال هایی که مبتنی بر تفکر انتقادی هستند الزاماً متقاعد کننده ترین ها نیستند. شاید متقاعد کننده ترین استدلال ها آنهایی باشند که بر اساس نیازهای عاطفی یا انسانی طراحی شده اند تا آنهایی که در راستای اهداف هستند. به همین دلیل است که استدلال های سیاستمداران، اصحاب رسانه و بازاریاب ها معمولاً به عنوان متقاعد کننده ترین استدلال ها از طرف مردم پذیرفته می شود در صورتی که آنها تعمداً فاقد تفکر انتقادی هستند.

اولین گام برای تبدیل شدن به یک متفکر انتقادی حرفه ای، ایجاد نگرش صحیح است. چنین نگرشی شامل ویژگی های زیر است:
- ذهن باز
- شک سالم
- تواضع متفکرانه (استقرار در موضع من نمی دانم)
- تفکر آزاد
- انگیزه بالا
دو ویژگی اول ممکن است، متضاد یکدیگر به نظر برسد در صورتیکه چنین نیست. متفکران انتقادی باید علاقه مند به بررسی نقطه نظراتی متفاوت با نقطه نظر خود باشند اما در زمان تشخیص (که از شک نسبت به ادعاها حاصل می شود)، این بررسی مفید نیست. متفکر انتقادی نه باید خودرای (دگم) و نه ساده لوح باشند. داشتن دو ویژگی "ذهن باز" و "شک سالم" به معنی جستجویی خارج از واقعیت ها، منابع اطلاعاتی و دلایلی است که برای حمایت از قضاوتمان از آن استفاده می کنیم. بررسی موضوع از هر جنبه ممکن یعنی: یافتن نقاط ضعف و قدرت هر جنبه، پذیرش اینکه ممکن است ما در اشتباه باشیم، و از همه مهم تر اینکه خود را جای دیگران بگذاریم تا منظر آنان پی به خطاها ببریم. البته شک بسیار باعث می شود که فرد نسبت به همه چیز مردد بماند و کاری را انجام ندهد در حالی که شک کم نیز منجر به ساده لوحی و زودباوری می شود.
داشتن تواضع متفکرانه یعنی پذیرش موقت عقاید موجود تا آنکه بر اساس شواهد و استدلال های جدیدتری بررسی شود، به گونه ای که شخص خطاهای موجود در عقایدی که مطلوبش هست را پیدا کند. همچنین تواضع متفکرانه یعنی دست کشیدن از ساده کردن موضوعات به "درست و غلط" و یا "سیاه و سفید" و تفکر کردن بر اساس میزان قطعیت و یا طیف های خاکستری. گاهی بیان "من نمی دانم" خردمندانه ترین موضعی است که درباره یک مطلب می توان اتخاذ کرد. همان طور که سقراط بیان کرده است : برخویش غره شده، درخور متفکران انتقادی نیست.
همچنین یک متفکر انتقادی باید ذهنی غیروابسته داشته باشد؛ به عنوان مثال یک متفکر آزاد باشد. برای آزادانه فکر کردن، شخص باید علاقه مندی به باور کردن را محدود کند زیرا جامعه به دنبال آن است که انسان ها را مطیع بی قید و شرط خویش سازد. این برای عده ای کاملاً مشکل و حتی غیر ممکن است. فرد باید نسبت به این موضوع مشتاق باشد که آیا تبعیت پذیری باعث داشتن عقیده اش شده است و اگر بله باید توان و شجاعت آن را داشته باشد که حداقل به صورت موقت، دست به عملی نزند تا آن که ارزیابی او کامل شود.
در نهایت یک متفکر انتقادی باید جدیتی طبیعی برای درک و فهم بیشتر و ارزیابی جنبه های بیشتر یک موضوع داشته باشد. تنها راهی که فرد می تواند بر کمبود دانش خود درباره یک موضوع چیره شود آن است که قبل از آنکه قضاوتی داشته باشد مطالعاتش را تا زمان حصول سطحی کافی از فهم آن موضوع ادامه دهد. این ممکن است متفکر انتقادی را بر آن دارد تا پرسش های بیشتری را بپرسد تا به جواب برسد.
یک متفکر انتقادی نمی تواند تنبل باشد.

هرروز که از عمرمان می گذرد، نسبت به موانعی که جلوی تفکر شفاف، دقیق و صادقانه را می گیرد، آسیب پذیرتر می شویم. برخی از این موانع غیرعمدی و ناشی از محدودیت های طبیعی انسان است در حالی که برخی دیگر ناشی از عملکرد خودمان است. برخی از این موانع آشکار هستند اما بیشتر آنها سخت به چشم می آیند یا حرکتی خزنده دارند. با مسلح شدن به نگرشی که در گام اول بیان شد، متفکر انتقادی باید بتواند این موانع را شناسایی و خنثی سازد. این موانع را می توان به 4 دسته تقسیم کرد (برای آشنایی بیشتر به منبع اصلی رجوع شود):
ا- محدودیت های اولیه انسان
2- کاربرد زبان
3- منطق و بینش اشتباه
4- خطاهای ذهنی (فردی یا اجتماعی)

محدودیت های اولیه انسان برای هرکسی حتی متفکران انتقادی متبحر ممکن است رخ دهد. این محدودیت ها باعث می شود که نتوانیم به فهم و درک وقایع، بینش ها، حافظه و تجارب گذشته، تعصب ها و ... نایل آییم و دنیا را آنطور که باید نبینیم. بهترین کاری که در این باره می توانیم انجام دهیم این است که فهم کافی از موضوعاتی که در دستمان است داشته باشیم.
کاربرد زبان ارتباط زیادی با تفکر انتقادی دارد. استفاده نادرست از لغات می تواند حقیقت را پنهان کرده یا منجر به گمراه شده، گیج شدن یا فریب خوردن ما شود. از تابلوهای تبلیغاتی که لاغری آسان را تضمین می کند تا سیاستمدارانی که موفقیت را برای همه انسان ها وعده می دهند، یک متفکر انتقادی باید یادبگیرد که تشخیص دهد چگونه لغات برای ارتباط ذهنی و عاطفی به کار نمی روند بلکه برای به کنترل درآوردن افکار و رفتار به کار می روند.
موانع دسته سوم و چهارم هم منجر به نتیجه گیری اشتباه می شوند. یک متفکر انتقادی باید یادبگیرد که چگونه می توان اعداد را برای گمراه ساختن به کار گرفت یا اینکه خطاهای ذهنی چگونه باعث تفسیرهای اشتباه می شود. همچنین استدلال می تواند برای کسب قدرت یا اثرگذاری به کار گرفته شود


قلب تفکر انتقادی، توانایی در شناخت، ایجاد و ارزیابی استدلال است. برخی از افراد معنی واژه استدلال را درست درک نکرده اند. استدلال به معنی مقابله، شکایت و مخالفت نیست. در ادبیات تفکر انتقادی، استدلال به معنی آوردن یک سری دلایل برای حمایت از یک نتیجه گیری است. به بیانی دیگر: استدلال = دلایل + نتیجه گیری
مثال: به ریچارد اعتماد نکن چون او یک سیاستمدار است.
نتیجه گیری : به ریچارد اعتماد نکن
حرف ربط : چون
دلایل : او یک سیاستمدار است

در هر استدلال باید یک یا چند دلیل و یک یا چند نتیجه گیری وجود داشته باشد. متناسب با محتوی، دلیل ها شامل: قوانین، شواهد، داده، عقاید، آزمون و بررسی است. به همین ترتیب، متناسب با موضوع، نتیجه گیری شامل : ادعا، کنش، قضاوت یا نظریه ای جدید است.
گاهی استدلال ها با عباراتی همچون : از آنجایی که، زیرا، برای اینکه، به این دلیل که، همانطور که بیان گردید و ... تدوین می شود تا قسمت نتیجه گیری از قسمت دلایل جدا شود.
منطق ، استدلال را به دو قسمت استقرایی (جز به کل) و استنتاجی (کل به جز) تقسیم می کند. در حالی که تفکر انتقادی از این الزام پیروی نمی کند ، اما متفکران انتقادی باید نسبت به استقرا و استنتاج، فهم خوبی داشته باشند. اگرچه اکثر استدلال هایی که فرد در زندگی روزمره با آن روبرو می شود، استقرائی است. بر خلاف استدلال های استنتاجی، استدلال های استقرائی به صورت "صفر و یک" یا "سیاه و سفید" نیستند زیرا آنها بر اساس ضرورت و الزاما ها، نتیجه گیری نمی کنند . یک متفکر انتقادی باید بفهمد که هیچ موضوعی در یک استدلال استقرائی، حتی اگر شواهد محکمی هم در حمایت از آن وجود داشته باشد، از طریق ضرورت یا قطعیت نتیجه گیری نخواهد شد. بلکه یک استدلال استقرائی تنها درجه قطعیت یا احتمال را مطرح می کند.
مثال از استدلال استنتاجی (کل به جز) : همه انسان ها قلب (منظور سیستم خون رسانی است نه عواطف) دارند و سیاه پوستان آفریقا هم انسان هستند ، بنابراین سیاه پوستان آفریقایی نیز قلب دارند.
در این مثال "بنابراین" حرف ربط است و قسمت قبل از "بنابراین"، دلایل و قسمت بعد از "بنابر این" نتیجه گیری است. نتیجه گیری در اینجا مطلق است.
مثال از استدلال استقرائی (جز به کل): هر انسان فقیری که تا کنون دیده ام، حاضر بود برای به دست آوردن پول از کرامت انسانی اش دست بر دارد بنابراین فقر می تواند تاثیر بدی بر انسانیت داشته باشد.
در این مثال نیز "بنابراین" حرف ربط است و قسمت قبل از "بنابراین"، دلایل و قسمت بعد از "بنابر این" نتیجه گیری است. نتیجه گیری در اینجا مطلق نیست و صحبت از امکان تاثیر منفی فقر بر انسانیت شده است نه اینکه فقر همواره انسانیت را از بین می برد.
اگر نتیجه گیری به صورت مطلق باشد، کافی است که یک انسان فقیر پیدا شود که برای پول انسانیتش را زیر پا نگذارد در این صورت نتیجه گیری اشتباه خواهد بود.
استدلال هایی که توسط وکلای حقوقی که برای دفاع از موکلش در برابر یک اتهام قانونی بیان می شود مثال خوبی از استدلال های استقرائی است. این همواره ممکن است که یک استدلال استقرائی با وجود دلایل روشن، یک نتیجه گیری اشتباه داشته باشد. به عنوان مثال اگر چه هیات منصفه یک متهم را گناهکار بیابد اما همیشه این احتمال هست که متهم، جرمی را انجام نداده باشد. یک متفکر انتقادی باید یک استدلال را بر اساس درجه قطعیت ارزیابی کند نه بر اساس "سفید و سیاه" یا "درست و غلط" مطلق.

اکثر استدلال ها برای تایید نتیجه گیری از یک سری واقعیت ها استفاده می کنند. قدرت یک استدلال به ضعیف ترین اطلاعات ارائه شده است همان طور که قدرت یک زنجیر به ضعیف ترین حلقه آن وابسته است. اگر واقعیت هایی که یک نتیجه گیری را تایید می کنند، خود اشتباه باشند، بنابراین استدلال نیز اشتباه است. جدای تجربیات شخصی، واقعیت ها از یک سری منابع اطلاعاتی همانند شاهدان عینی، آزمایش هایی که صحت یک موضوع را اثبات می کند و یا نظرات کارشناسان، به دست می آیند. این منابع به صورت متعارف در رسانه ها و یا کتب وجود دارد. در جامعه ای که هدف مردمش تفریحات و سرگرمی باشد، سخت است که بتوان اطلاعات هدفمند و غیرمتعصبانه ای در مورد یک موضوع یافت. برای مثال، رسانه های ارتباط جمعی دریافته اند که استفاده از ژورنالیسم مبتنی بر "چه خواهد شد اگر..." ، فروش خوبی دارد: چه خواهد شد اگر رئیس جمهور چند کار وحشتناک انجام دهد؟ چه خواهد شد اگر جامعه به واسطه چند رفتار جنایتکارانه، هیجان زده گردد؟ و ..... . چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که با توجه به حجم تبلیغات، شعارها، کنایه ها، تحریف ها، تهمت ها، شایعات و اطلاعات نادرست که به صورت روزافزون و گسترده ای در تلویزیون، رادیو، روزنامه ها، مجلات و اینترنت وجود دارد، بتوان آنچه درست و صحیح است را پیدا کرد؟ به نظر می رسد حتی ناشران برجسته نیز جهت فروش محصولاتشان، تمایل دارند آنچه چاپ کرده اند را تایید کنند. بنابراین چگونه می توانیم بفهمیم که به کدام منبع اطلاعاتی می توان اعتماد کرد؟
در حالی که جواب ساده ای برای این سوال نیست، یک متفکر انتقادی باید منابع اطلاعاتی که قابل اعتماد، بدون تعصب و دقیق هستند را جستجو کند. این بستگی به مواردی همچون کیفیت، پیوستگی و خوشنامی دارد. برای ارزیابی این شرایط، یک متفکر انتقادی باید جواب سوال هایی مشابه آنچه در زیر است را پیدا کند؟
1- آیا منبع اطلاعاتی، کیفیت مورد نیاز و سطح فهم مورد نیاز برای نتیجه گیری را دارد؟
2- آیا منبع از دقت صحیحی برخوردار است؟
3- آیا منبع انگیزه ای برای عدم دقت یا تعصب زیاد را دارد؟
4- آیا دلایلی برای عدم صداقت یا پیوستگی منبع وجود دارد؟
اگر پاسخ دو سوال اول منفی و دو سوال بعدی مثبت باشد، متفکر انتقادی باید نسبت به استدلالی که اطلاعاتش را از این منابع برداشته است ، شک کند. این موضوع مستلزم بررسی های بیشتری را برای کسب اطلاعات معتبرتر است. اطلاعات معتبر معمولاً حاوی داده های آماری است که برای حمایت از یک نتیجه گیری مورد استفاده واقع می شود. البته فریب دادن مردم با آمار نیز بسیار ساده است. از آنجایی که کاربرد صحیح آمار در یک استدلال از موضوع این مقاله خارج است، اما لازم است که یک متفکر انتقادی قبل از استفاده از اطلاعات آماری ، دانش خود را در مورد اصول پایه ای آمار و احتمالات کامل کند.
جهت اطلاع بیشتر در این موضوع ، می توانید به جدول 3 در منبع اینترنتی رجوع کنید.



آخرین گام در تفکر انتقادی که همانا ارزیابی انتقاد باشد، خود دارای سه زیر گام است که آیا : 1- فرضیه ها موجه است؟ 2- آیا دلایل کافی و معتبر هستند؟ 3- اطلاعات مرتبط حذف شده اند؟ این سه گام در زیر تشریح شده است.


فرضیات: وجود فرضیات برای استدلال هایی که باید صحت آن اثبات شود ضروری است. مثالی که قبلاً زدیم را دوباره مورد استفاده قرار می دهیم: به ریچارد اعتماد نکن چون او یک سیاستمدار است. فرضیه ای که در اینجا مورد استفاده قرار گرفته این است که سیاستمداران قابل اعتماد نیستند. اولین گام ارزیابی یک استدلال این است که آیا بر مبنای یک فرضیه است و آیا آن فرضیات موجه است یا نه؟
یک فرضیه موجه دارای یکی از ویژگی زیر است؟
1- عرفاً صحیح باشد
2- بدون آنکه نیاز به استدلال دیگری باشد به عنوان درست پذیرفته شود
فرضیه ای که هیچکدام از شرایط فوق را نداشته باشد، فرضیه ای ناموجه است.
بر مبنای اولین معیار، یک متفکر انتقادی باید برای دانستن آنچه عرفاً درست است، مستقلاً دست به تحقیق بزند. اگر متفکر انتقادی علی رقم چنین تحقیقی نتوانست تعیین کند که چه چیزی عرفاً درست است، نمی تواند حکم کند که فرضیه ناموجه است. بر مبنای دومین معیار، یک متفکر انتقادی، برای ارزیابی درست بودن یک فرضیه از این سه فاکتور استفاده می کند:
1- دانش و تجربه ای که خودش دارد 2- منابع اطلاعاتی مورد استفاده برای فرضیه 3- نوع ادعایی که در آن باره وجود دارد.
اگر یک استدلال دارای فرضیه ناموجه ای باشد و اگر این فرضیه، شرطی لازم برای اعتبار نتیجه استدلال باشد، متفکر انتقادی باید در باره اعتبار تمام استدلال پرسش به عمل آورد. تمام موانع ذکر شده در جدول موجود در منبع اینترنتی به خصوص جدول 3 و 4 ، زمینه های بسیاری از فرضیات ناموجه را ذکر کرده اند.
دلایل: دومین گام در ارزیابی یک استدلال، ارزیابی کافی بودن و مرتبط بودن دلایل (یا شواهد) است که در حمایت از صحت نتیجه آن استدلال ذکر شده است. بهتر است که مرتبط بودن دلایل را به عنوان کیفیت دلایل و کافی بودن آن را به عنوان کمیت استدلال در نظر بگیریم. یک استدلال خوب باید هم از کیفیت و هم از کمیت مناسب برخوردار باشد.
این ساده تر است (البته نه همواره) که دلایل مرتبط انتخاب شود (به عنوان مثال داشتن ارتباط منطقی یا موضوعی) تا اینکه تعیین شود که آیا دلایل کافی هستند یا نه (به عنوان مثال برای معتبر کردن استدلال کافی باشد). بنابراین چگونه کافی بودن دلایلی که در حمایت از نتیجه یک استدلال آمده است را ارزیابی کرد؟ واژه شک عقلانی که در یک دادگاه قضایی به کار می رود می تواند به عنوان یک راهنما مورد استفاده واقع شود. اما چگونه می توان شک عقلانی را تعیین کرد؟ متاسفانه جواب ساده ای در این ارتباط وجود ندارد اما معیارهای در این باره وجود دارد. نخست اینکه ، نگرش یک متفکر انتقادی (که در گام اول گفته شد) و آگاهی از موانع بر سر راه تفکر انتقادی (که در گام دوم گفته شد) مهم و قابل توجه است. دوم اینکه، از خود سوال کنید این استدلال برای چه قصد یا نتیجه ای ساخته شده است. همین موضوع گاهی، کافی بودن دلایل را تعیین می کند. سوم اینکه، در مورد آخرین استانداردهایی که درباره موضوع وجود دارد مطلع باشید؛ به عنوان مثال شما نمی توانید کافی بودن دلایل یک ادعای علمی را ارزیابی کنید، مگر اینکه در مورد آن موضوع، دانش داشته و روش ارزیابی ادعاهای مشابه را بدانید. آخر اینکه، کافی بودن دلایل باید به اندازه نسبت قدرتی باشد که نتیجه استدلال به آن اذعان دارد. بنابراین، دلایلی که برای اعتبار یک نتیجه گیری محکم (مثلاً تام حتماً تابلو نقاشی را خریده است) کافی نیست ، می تواند برای یک نتیجه گیری ضعیف (مثلاً تام احتمالاً تابلو نقاشی را خریده است) کافی باشد.
هنگام ارزیابی چندین شواهد، چه آنهایی که موافق و چه آنهایی که مخالف هستند، چگونه می توان آنها را وزن دهی کرد؟ مجدداً قانون سریع و محکمی در این باره وجود ندارد. هر چقدر که منبع یک دلیل (بر اساس گام چهار) معتبر تر باشد، وزن آن بیشتر خواهد بود. به علاوه، باید به دلایلی که از جهت ارتباط با موضوع، بهتر هستند باید وزن بیشتری داده شود. در غیر اینصورت می توان، دلایل را هم وزن در نظر گرفت.
از قلم افتادگی: یک استدلال معتبر آن است که تمام دلایل مرتبط را داشته باشد نه اینکه دارای دلایلی باشد که از موضوع حمایت می کنند. استدلال هایی که فاقد دلایل مرتبط باشند، ممکن است از آنچه هستند، قوی تر به نظر برسند. بنابراین آخرین گام در ارزیابی یک استدلال این است که آیا دلایل معتبر و مرتبط در حمایت از آن وجود دارد یا خیر. گاهی این موضوع به صورت غیرعمدی یا از روی ناآگاهی رخ می دهد اما اغلب به صورت عمدی اتفاق می افتد. از آنجایی که معمولاً نمی توان با استدلال کننده ملاقات کرد و از آنها خواست که از موارد قلم افتاده را ذکر کند، بهترین راه برای یک متفکر انتقادی این است که استدلال های مخالف در آن موضوع را پیدا کند تا موارد از قلم افتاده آشکار شود. نادر هستند استدلال کننده هایی که استدلال های مخالف را جستجو کرده و آن را با دقت مورد بررسی و مطالعه قرار دهند. البته یک متفکر انتقادی هنگام ارائه استدلال خودش باید این مطلب را مد نظر قرار دهد.
چک لیست استدلال:
بعد از فهمیدن پنج گامی که در بالا به آن اشاره شد، هنگام ارزیابی یک استدلال می توانید از این چک لیست نیز استفاده کنید:
1- آیا موارد مبهم، گیج کننده یا دشواری وجود دارد که مانع فهم من از استدلال شود؟
2- آیا ممکن است که استدلال، خود مصداقی از یک مانع (بر اساس جدول 1 موجود در منبع اینترنتی) باشد؟
3- آیا از گویش احساسی یا اغوا کننده در استدلال استفاده شده است؟ (برای اطلاعات بیشتر به جدول 2 موجود در منبع اینترنتی رجوع کنید)
4- آیا دلایل و فرضیات مرتبط را از اطلاعات جانبی، مثال ها و اطلاعات غیر مرتبط جدا کرده ام؟
5- آیا فرضیات موجه و فرضیات ناموجه را تعیین کرده ام؟
6- آیا می توانم دلایل به کار رفته در استدلال را لیست کنم؟
7- آیا می توانم اهمیت، کیفیت، ارتباط و کافی بودن دلایلی که برای حمایت از نتیجه به کار رفته است را مشخص کنم؟
8- آیا به اطلاعات بیشتر برای یک ارزیابی عقلانی (به علت قلم افتادگی یا دیگر موارد) نیاز دارم؟


منبع:
http://www.skepdic.com/essays/haskins.pdf

Share this post

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

خانه بانک فکرافزار مقالات تفکر انتقادی چگونه یک متفکر انتقادی شویم؟