خانه بانک فکرافزار مقالات مدیریت فردی چرا تغییر سخت است؟

چرا تغییر سخت است؟


b_250_200_16777215_00_images_stories_article-1_change_hard.jpg«تغییر سخت است. این را هرکسی می داند.» این پاسخی است که اغلب می شنوم وقتی که از مردم می خواهم که تغییری بنیادین را به صورت آسان، سریع و همیشگی در زندگی شان ایجاد کنند. چرا اغلب مردم معتقدند که برای ایجاد یک تغییر پایدار در زندگی، باید زمان و انرژی زیادی گذاشت؟ این عقیده از آن جا ناشی می شود که همه عقاید ایجاد می شود: معنی ای که ما به تجربیاتمان می دهیم.

مردم چنین عقیده ای دارند زیرا آنها تلاش ناموفقی برای تغییر عادات خود داشته اند، عاداتی مانند خوردن غذای غیربهداشتی، پیاده نکردن یک برنامه ورزشی روزانه، روابط نادرست، داشتن احساسات منفی، و تنبلی. مردم برای اینکه تغییری در زندگی ایجاد کنند به مطالعه کتاب، مدیتیشن، هیپنوتیزم، ان ال پی، گروه های حمایتی و مواردی از این دست می پردازند. کسانی که با وجود به کار گیری تکنیک ها و تلاش زیاد، موفق به ایجاد تغییر نمی شوند به چنین نتیجه ای می رسند که: تغییر سخت است اگر امکان ناپذیر نباشد. برای همین است که مردم به چنین نتیجه ای می رسند.
این ما را به این پرسش رهنمون می سازد: چرا تغییر اینقدر سخت است؟ اغلب موارد ما می دانیم که رفتارمان منطقی و معنی دار نیست و منجر به خود تخریبی می شود. ما ارزش تغییر را می دانیم. اما چرا این همه انگیزه و دانش، منجر به تغییر نمی شود؟ پاسخ را باید در این جست که ما چگونه به جهانمان معنی می دهیم. بسیاری از مردم به دو صورت به جهانشان معنی می دهند و آن را می شناسند:
1- مردمی که جهان را از طریق چشمانشان می شناسند
زمانی که کودک هستیم، بر اساس رفتاری که دیگران با ما دارند، خودپنداره ای در ما شکل می گیرد؛ مثلا وقتی که پدر و مادر، خیلی سخت گیر هستند، فکر می کنیم که بچه خوبی نیستیم. وقتی که پدر و مادر به حرف ما گوش نمی دهند فکر می کنیم که برایشان ارزشی نداریم. وقتی که پدر و مادر، به تصمیم های ما بهایی نمی دهند، احساس می کنید که قدرتی نداریم.
بعدها در زندگی تلاش می کنیم که از طریق به کار گیری تکنیک هایی، این عقاید را پاک کنیم اما ضمیر ناخودآگاه ما، مخالفت می کند: اگرچه این عقاید، منطقی نیستند؛ اگرچه این عقاید منجر به خود تخریبی می شود؛ اگرچه این عقاید منجر به بروز احساسات منفی می شود، اما من این عقاید را در جهان واقعیت دیدم پس باید درست باشد.
اما در واقع آنچه که تصور می شود که دیده ایم، تفسیر ما از برخی از تجارب و وقایع بوده است. آنچه را که تصور می کنیم در جهان واقعیت دیده ایم، تنها در ذهن ما وجود داشته است. به عنوان مثال اینکه نتوانستیم که توجه پدر و مادر را به خود جلب کنیم، می تواند اینطور تفسیر شود که من ارزشی ندارم. اما می تواند به این گونه نیز تفسیر شود که پدر و مادر، مهارت های لازم والدینی را ندارند. واقعیت این است که ما معنی وقایع را کشف نمی کنیم بلکه خودمان یک معنی برای وقایع قائل می شویم.

2- مردمی که جهان را از طریق احساسشان می شناسند
این دسته از افراد، احساسشان را مبنای شناخت واقعیت گذاشته اند چون تصور می کنند از آنجائی که واقعیت باعث بوجود آمدن احساسشان شده، پس احساسشان می تواند واقعیت را به آنها بگوید. مثلا اگر من با شما احساس راحتی نکنم و تصمیم بگیرم که رابطه ام را با شما قطع کنم، چرا باید بر اساس آن احساس عمل کنم؟ چون تصور می کنم که احساس من یک واکنش دقیق است به آنچه شما در واقع هستید؛ چون احساس من بر اساس واقعیت شما شکل گرفته است.
برای این دسته از افراد، به کار گیری تکنیک یا منطق برای رها شدن از آن عقیده، کارگر نیست زیرا ضمیر ناخودآگاهشان می گوید: من در گذشته صدها احساس داشته ام، پس با وجود همه شواهد، آن احساس ها باید درست باشد.

 

                                                     ***


اگر می خواهید در رفتارتان تغییری ایجاد کنید، باید بتوانید عقیده ای که آن رفتار را بوجود آورده است را تغییر دهید. اگر متقاعد شوید که آنچه دیده اید یا احساس کردید، واقعیت ندارد و تنها برداشت شما بوده است، از شر آن عقاید خلاص می شوید. در این صورت است که می توانید تغییر پایدار را سریع و آسان ایجاد کنید.
http://www.mortylefkoe.com/everyone-knows-change-is-difficult-are-you-sure/

Share this post

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

خانه بانک فکرافزار مقالات مدیریت فردی چرا تغییر سخت است؟